انتظار هیچ
شعرهای طلبگی من
شاید این اشکی که از چشمم چکید
ازحراج عشق من دارد سخن
از فراغ یار تا کی سوختن
زیر پا جا مانده باشد قلب من
من خودم با چشم خود دیدم که این
جامه ی فرسوده شد تقدیر تن
عشق هم دیگر سر یاری نداشت
چون بهایش هیچ شد در انجمن
لیک باید عشق را محصور کرد
تا درآید از تنش رخت کهن
آن زمان کز یار بشنیدی خودت
صدهزاران بار کو پس عشق من؟
عشق را با عشوه ها و نازها
اندکی بنما برای دفع ظن
آن زمان فرق تو با یار تو چیست؟
هر دو مانندید در نرخ و ثمن
پس دگر باید که من را او کنی
تا شکایت نشنوی هرگز ز من
در ره عشقت تو زیباتر بمان
آن زمان زیباست نامی چون «حسن»
* می دونم شاید هیچ وقت به وبم سر نزنه ،محمد علی رو میگم ـ داستانش مفصله سعی می کنم بعدا براتون بنویسم ـ ولی خواستم یه یادی ازش کرده باشم. " محمد علی جونم بیادتم " .
* از همه دوستان بخاطر اینکه دیر به دیر سر می زنم عذر می خوام ولی بیادتون هستم.
| Design By : RoozGozar.com |

